زن کویر

خرید بک لینک
برلبانم غنچه لبخند پژمرده است نغمه ام دلگیر رو افسرده است نه سرودی نه سروری نه هم اوازی نه شوری زندگی گویی ز دنیا رخت بر بسته است یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است این چه ایینی چه قانونی چه تدبیری است من از این ارامش سنگین و صامت عاصی ام دیگر من از این اهنگ یکسان و مکرر عاصی ام دیگر من سرودی تازه میخواهم جنبشی شوری نشاطی نغمه ایی فریادهای تازه می جوییم من به هر ایین ومسلک کو کسی را از تلاشش باز دارد یاغی ام دیگر من تو را درسینه ای امید دیرین سال خواهم کشت من امید تازه میخواهم . افتخاری اسمان گیر و بلند اوا زه میخواهم کرم خاکی نیستم اینک تا بمانم در مغاک خویشتن خاموش نیستم شب کور که ازخورشید روشن گر بدوزم چشم افتابم من که یکجا یک زمان ساکت نمی مانم با پر زرین خورشدید افق پیمای خویش من تن بکرهمه گلهای وحشی را نوازش میکنم هر روز جویبارم من که تصویر هزاران پرده در پیشانی ام پیداست موج بیتابم که بر ساحل صدفهای پری می اورم همراه کرم خاکی نیستم من افتابم جویبارم موج بیتابم تا به چند این گونه در یک دخمه بی پرواز ما ندن تا به چند اینگونه با صد نغمه بی اواز ماندن شهپر ما اسمانی را به زیرچنگ پروازه بلندش داشت افتابی را به خاری در حریم ریشخندش داشت گوش سنگین خدا از نغمه شیرین ما پر بود زانوی نصف النهاراز پای زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 334 تاريخ: جمعه 22 دی 1396 ساعت: 1:55

تمام مدتی که صمیمانه و صادقانه از زندگیم ، طرز فکرم ، نوع نگرشم ، اخلاق و رفتارم و عزیزان و خانواده و نزدیکانم تو این وبلاگ و وبلاگای قبلیم می نوشتم ، با خودم فکر کرده بودم که وبلاگ نویسی تمرینی عملی باشه برای دیده شدن و دیدن ، شنیده شدن و شنیدن. به همین خاطر هم همیشه کامنتام باز بود. دوست داشتم ببینم نظرات دیگران چیه و تمام تلاشمو هم می کردم که به همه کامنتها جواب بدم. چند پست آخری که منجر به اختلاف نظر با بعضی کامنت گذارها شد ، حتی زیاد ناراحتم نکرد. حق میدادم که هر کس نظرش را بده و منم به فراخور ظرفیتم بهش جواب بدم. البته چند تا آدم همه چیز دان دلواپس پاکدامن را اگه بذاریم کنار ، هر کسی سعی داشت نظرات خودشو بذاره و مشارکت کنه. و منم استقبال می کنم از این هم صحبتی. پست آخری که گذاشتم اشاره ای به شرکتم و مصاحبه هام کردم که چند نفری مثلا زرنگ و باهوش رفتن وقت گذاشتن و گشتن و اسم و فامیلم را پیدا کردن. اونقدر هم شعور اجتماعیشون کم بود که متوجه نشدن که اگه خودم می خواستم، خودمو معرفی می کردم. به خودشون حق دادن که توی کامنتها منو معرفی کنن. راستش وقتی این میزان تجاوز به حریم خصوصیم را دیدم به هم ریختم. به قدری ناراحت و عصبانی شدم که حد نداره. واقعا حس بسیار بد یک تجاوزشده را داشتم. به چه حقی کسی باید به خودش اجازه بده وارد حریم خصوصیم بشه و بعدش مثلا بیاد اینجا افشاگری کنه ! بلافاصله زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 187 تاريخ: جمعه 22 دی 1396 ساعت: 1:55

اونقدر خوابیدم و خوابیدم و خوابیدم که از دراز کشیدن خسته شدم. سرم زیر لحاف بود ، پرده های اتاق را کشیده بودم و با اینکه هنوز آفتاب کم رنگ پاییزی تو آسمون بود ، اتاق تاریک شده بود. خونه در سکوتی نامناسب فرو رفته بود. به ساعت نگاهی کردم. حدود 4 بعد از ظهر بود. یعنی از دیشب تا تا حالا توی تخت بوده ام. بقیه کجان ؟ خواستم از تخت پایین بیام ولی چندین ساعت خوابیدن چنان تنم را به درد آورده بود که بلند شدن سخت می نمود. ژاکتمو روی تاپم پوشیدم و موهای نامرتب و خیس از عرقمو با کش بستم. بی حال و کنجکاو از اتاق بیرون اومدم. سعید روی کاناپه جلوی تلویزیون خواب بود. یادم اومد. ما همه مریضیم. به سمت اتاق بچه ها رفتم. اتاق رامبد کنار اتاق ما و دومین اتاق در راهروست. خالی بود. اتاق دلارام ته راهروست. در اتاقو آروم باز کردم. بچه ها نبودن. هر چی فکر کردم که کجا می تونن باشن چیزی یادم نیومد. افتان و خیزان برگشتم . صندلی را از پشت میز ناهار خوری بیرون کشیدم. نگاهی به آشپزخونه انداختم. کلی ظرف و قابلمه کثیف روی اپن جمع شده بود. زیر کتری روشن بود و احتمالا چای داشتیم. هوس کردم بعد از چند روز مریضی یه سیگار بکشم ولی اگه روشن می کردم سعید به سرفه می افتاد.حال هم نداشتم برای سیگار به بالکن برم. استکانی چای ریختم و پشت میز نشستم. از سرو صدای راه رفتنم سعید هم بیدار شد. وضع او هم بهتر از من نبود . با این حال بر زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 166 تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 19:30

مجید که به دنیا اومد من پنج ساله بودم. چیز زیادی یادم نیست. فقط یادمه مامان که دوران بارداری وحشتناکی را با ویارهای شبانه روزی گذرونده بود ، دیگه حالش بد نمی شد و بالا نمیاورد. تو عالم بچگی خوشحال بودم که مریضی مامان خوب شده. بعدش هم یه نوزاد تپل مپل را آوردن خونه و بابا یه جعبه کادو شده بزرگ داد دستم و گفت این کادو را نی نی برات آورده. بی توجه به شلوغی خونه و هیاهوی مهمونا رفتم تو اتاقم و در جعبه را باز کردم و بزرگترین عروسکی که در عمرم دیده بودم را تو بغلم گرفتم. اون عروسک با موهای بلند و طلایی و یه عالمه لباسی که داشت ، قشنگترین اسباب بازی همه عمرم بود. از همون لحظه عاشق اون نی نی شدم. نی نی که برام چنان کادوی منحصر بفردی را آورده بود. تا سالهای سال دختر دایی ها و دختر خاله ام چشمشون بدنبال اون عروسک بود و من خاصترین عروسک دنیا را داشتم. به جز اون عروسک من عاشق نی نی هم بودم. کوچکترین حسادتی به توجه همه بهش نمی کردم و چون حس خوبی بهش داشتم مجید هم مثل اون عروسک شد عزیز دل من. مرخصی زایمان مامان که تموم شد ، دوران خوش منم تموم شد . چون قرار شد ننه جون و باباجون (مادر بزرگ و پدر بزرگ مادریم ) از مجید مراقبت کنن. صبح که مامان به مدرسه می رفت منو به کودکستان و مجید را به خونه باباجون می برد. ظهر بابا میومد دنبالم و ما دو تا به خونه می رفتیم ولی مامان مستقیم از مدرسه به خونه باباجون زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 254 تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 19:30

سال 82 من تو شرکتی کار می کردم که بهترین رفاقتها و رابطه همکاری را اونجا تجربه کردم. از وقتی گروههای مجازی شکل گرفت همکارای اون شرکت ، چه ماها که قدیمی تر بودیم و دیگه اونجا نیستیم و چه اونایی که جدیدتر هستن و هنوز اونجا کار می کنن ، گروهی تشکیل دادن و ما فعالانه تو اون گروه از حال هم خبر داریم. شوخی می کنیم ، میگیم ، می خندیم ، مردا بحث فوتبالی می کنن ، زنها خاله زنکی می کنن ، سر به سر هم میذاریم و هر چند وقت یکبار هم دورهمی می ذاریم و همدیگه را می بینیم. تنها گروهی که بجز گروه خانوادگیم توش فعالم همین گروهه. خیلی از افراد گروه هستن که همزمان با هم همکار نبودیم و به سبب این گروه و دورهمی ها با هم آشنا و رفیق شدیم. جواد هم جزو همین افراده. چند ماه پیش از طریق یکی دیگه از همکاران به گروه اومد و خب اونقدر شلوغ و شوخ و پر کامنت هست که خیلی زود با همه رفیق شد و منم باهاش دوست شدم. ما همزمان همکار نبودیم و همدیگه را ندیده بودیم. ضمن اینکه سال 85 جواد مهاجرت کرده و به اروپا رفته بود. خلاصه گاهی وقتا با هم تو خصوصی حرف می زدیم و هر وقت چند روزی تو گروه پیدام نبود میومد احوالمو می پرسید. دیروز صبح شماره ناشناسی افتاد روی گوشیم . راستش ذوقمرگ شدم چون فکر کردم خورشید جان یا نازلی جان (دوستان وبلاگیم) باشن. دیدم همین جواده. تعجب کردم که مگه ایرانی ؟ گفت آره یه هفته ای هست که اومدم و پدر خانمم زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 146 تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 19:30

پست قبلی را که می نوشتم حتی یک در صد هم احتمال نمی دادم که موضوع مورد بحث من که صداقت بود ، به کجاها ممکنه ختم بشه. راستش کامنتهای وبلاگ من بازه و این قاعده وبلاگ نویسی من از سالها پیش و در وبلاگ های قبلی منه. ولی من یک تفاوت عمده کرده ام. قبلا ها که جسورتر و بی پروا تر و جوان تر و پر شور و شر تر بودم ، دائما در حال تجربه کردن بودم و میزان ریسک پذیریم خیلی بالاتر بود ، وقتی کامنتهایی با کلمات منفی و فحش و ناسزا می دیدم ، می خندیدم. حتی خیلی از دوستان اصرار می کردن که فحشها را پاک کنم ولی من حاضر نبودم هیچ کامنتی را حذف کنم و می گفتم اینم نظر نویسنده اش هست و اگه قراره نظرات باز باشه باید مال همه باز باشه. از طرفی هر چی تعداد کامنتای منفی بیشتر بود توی دلم خوشحالتر می شدم که شیوه زندگیم متفاوت تره و صادقانه بگم فکر می کردم خیلی خاص زندگی می کنم. در برهه ای از زمان ، حدود هفت -هشت سال پیش با دوستی عارف و فهمیده و دنیا دیده و اهل تفکر آشنا شدم که تاثیر عجیبی بر زندگی من و سعید گذاشت و مایه نزدیکتر شدن ما به هم و شناخت خودمون از هم شد. این دوست به من یاد داد که هر کس روش زندگی خاص خودشو داره و هر کس بنا به امکانات و روحیات و فاکتورهای محیطی و خانوادگی و . . . ریسکها و هیجانات و ترسهای مخصوص خودشو داره. لذا اگه من و مدل زندگیم کمی تفاوت داره نشان دهنده خاص بودن چیزی نیست و فقط شرایط روح زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 191 تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 19:30

داشتم فکر می کردم با همه این اتفاقاتی که دور و برمون وجود داره ، شاید مردم دیگه کم حوصله و بی حال شده باشن و دیگه میلی به خرید کردن نداشته باشن. این روزها آلودگی و زلزله و گرونی و شلوغی و . . . همه چی دست به دست هم داده تا حال آدما خیلی خوبی نباشه . خودم ولی به شدت نیاز به بیرون رفتن و گشتن داشتم. دو هفته هست که سعید به اهواز رفته و این مدت اونقدر طولانی گذشته که واقعا غیر قابل تحمل شده. دلا و رامبد هم دیگه بنزینشون تموم شده و هر شب بهانه باباشونو می گیرن. ولی می دونیم که احتمالا یک هفته دیگه هم باید بمونه و باید با دلتنگیش سر کنیم. رامبد نیاز به کتونی داشت و دلا خیلی وقت بود که می خواست یه پالتوی مهمونی بخره. چند ماهی میشه که به خاطر اقتصاد مقاومتی که تو خونه حاکم کردم:) خرید نکرده بودیم. برای همین سه نفری راه افتادیم به سمت تجریش و پاساژ ارگ. فروشگاه اِل سی وایکیکی از وقتی که تو ایران شعبه زده کار خرید کردن ما را راحت کرده. راستش همیشه برای خریدای رامبد مشکل دارم. ده ساله هست ولی ماشالا درشت و چهارشونه و تپله. برای همین بچگونه اندازه ش نمیشه. از طرفی علاقه زیادی به تی شرت و شلوارورزشی های بزرگ و گشاد داره. یه چیزی تو مایه های پسر آمریکایی های رپ. تو بخش مردونه این فروشگاه بین سایزهای اسمال و ایکس اسمال همیشه می تونم برای رامبد لباسایی که دوست داره پیدا کنم. فوقش قد شلوارش بلند ب زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 192 تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 19:30

1. چند سال پیش وقتی باباجان و مامان می خواستن خونه را عوض کنن ، بعد از کلی گشتن از یه سه طبقه خوششون اومد که نیمه ساز بود. یعنی سه طبقه هم نمیشه گفت. طبقه اول و دوم بزرگ و خوب بود و طبقه سوم فقط یه سوئیت کوچولو متشکل از یه سالن و آشپزخونه و سرویس بهداشتی بود. اونقدر از نقشه خونه و محل قرارگیریش تو بهترین منطقه شهرمون خوششون اومده بود که نمی تونستن از خونه دیگه ای خوششون بیاد. از طرفی پولشون کم بود و چون خونه نیمه ساز بود ، هنوز کلی کار داشت. همون موقع من یه آپارتمان کوچیک دیگه اینجا داشتم که فروختم و پولشو به باباجان دادم که بتونن خونه باب دلشون بخرن. وقتی خونه خریداری شد باباجان به خواهرام و آقا داداشم گفت که نصف خونه مال عسله. چون دقیقا نصف پول را من داده بودم. من که اصلا حاضر نشدم برم نصف سند را به نام خودم بزنم. یعنی مایه شرم بود که بعد از یک عمری که باباجان و مامان زحمت منو کشیدن حالا که تونستم کاری براشون بکنم ، برم ادعای سند کنم. بین ما خواهر و برادرا وقتی حرف مسئله مالی بشه ، هر کدوم می خواد حق خودشو به بقیه بده. یعنی وقتی اینقدر جونمون برای هم در میاد مگه میشه در مورد مسائل مالی اختلافی داشته باشیم؟ بچه ها همه قبول کردن که نصف خونه باباجان مال منه . ولی من زیر بار نرفتم. خلاصه تو این هفت سالی که این خونه تکمیل شده ، طبقه اول تبدیل شد به مهمون خونه و طبقه دوم محل زندگی . سو زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 219 تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 19:30

صفحه بندی