
اونقدر خوابیدم و خوابیدم و خوابیدم که از دراز کشیدن خسته شدم. سرم زیر لحاف بود ، پرده های اتاق را کشیده بودم و با اینکه هنوز آفتاب کم رنگ پاییزی تو آسمون بود ، اتاق تاریک شده بود. خونه در سکوتی نامناسب فرو رفته بود. به ساعت نگاهی کردم. حدود 4 بعد از ظهر بود. یعنی از دیشب تا تا حالا توی تخت بوده ام. بقیه کجان ؟ خواستم از تخت پایین بیام ولی چندین ساعت خوابیدن چنان تنم را به درد آورده بود که بلند شدن سخت می نمود. ژاکتمو روی تاپم پوشیدم و موهای نامرتب و خیس از عرقمو با کش بستم. بی حال و کنجکاو از اتاق بیرون اومدم. سعید روی کاناپه جلوی تلویزیون خواب بود. یادم اومد. ما همه مریضیم. به سمت اتاق بچه ها رفتم. اتاق رامبد کنار اتاق ما و دومین اتاق در راهروست. خالی بود. اتاق دلارام ته راهروست. در اتاقو آروم باز کردم. بچه ها نبودن. هر چی فکر کردم که کجا می تونن باشن چیزی یادم نیومد. افتان و خیزان برگشتم . صندلی را از پشت میز ناهار خوری بیرون کشیدم. نگاهی به آشپزخونه انداختم. کلی ظرف و قابلمه کثیف روی اپن جمع شده بود. زیر کتری روشن بود و احتمالا چای داشتیم. هوس کردم بعد از چند روز مریضی یه سیگار بکشم ولی اگه روشن می کردم سعید به سرفه می افتاد.حال هم نداشتم برای سیگار به بالکن برم. استکانی چای ریختم و پشت میز نشستم. از سرو صدای راه رفتنم سعید هم بیدار شد. وضع او هم بهتر از من نبود . با این حال بر زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 166
تاريخ: جمعه
15 دی
1396 ساعت: 19:30